تبلیغات
زندگی با غــم زیباست ...
زندگی با غــم زیباست ...




[به نام سلطان عشق , ]



هیچ وقت فکر نمی کردم اس ام اسی خداحافظی کنه. هیچ وقت ...

رسیدن تو به بزرگترین آرزویت ؛ آرزوی من است . هنگامی که در بیکران آرزوهایت سیر می کنی برای آرزو های من نیز آرزو کن .

     



نوشته شده توسط ناصر در  شنبه 5 مرداد 1387 و ساعت 06:07 ق.ظ
ویرایش شده در شنبه 5 مرداد 1387 و ساعت 05:07 ق.ظ

() نظر
       




[به نام سلطان عشق , ]



اومدم که یه پست طولانی بنویسم!!

ازون امیدی که اول روز بش زل می زنم!
نیست اما ... خیالش!

از مسیری که اگر هدف رو نبینم طاقت نمیارم لحظه ایش رو!
از آخر بش نگاه می کنم ... دلگرمیه برادر!

ازون پله هایی که پیچ و تاب می خوره و می ره بالا !
خسته و بی نفس ...


ازون سر بالایی نفس گیر که تنها می گذرم ازش هر روز!

ازون همه دنبال گشتن ها ...
.

گفتن این حرفا چی لازم داره که الان نیست؟!

دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست         به فسونی که کند خصم رها نتوان کرد
نظر  پاک  تواند رخ  جانان  دیدن                        که در آیینه  نظر  جز  به صفا نتوان  کرد
مشکل عشق نه در حوصله ی دانش ماست        حل  این  نکته بدان فکر خطا نتوان  کرد
بجز از ابروی تو محراب دل حافظ نیست               طاعت  غیر  تو  در مذهب  ما نتوان کرد



نوشته شده توسط ناصر در  شنبه 24 فروردین 1387 و ساعت 04:04 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[به نام سلطان عشق , ]



جواب آشنا :

همه چی عوض میشه .. حتی مادر نسبت به بچه هاش .. حتی تو .. منم حق دارم واسه مقابله تغییر کنم .. نمی دونم چی بگم .. راحت می تونم توجیهت کنم .. ولی حیف چه فایده چه فایده که تو هم همون طوری که دوست داری می تو نی بهم فکر کنی وحرفای من بی اثره



نوشته شده توسط ناصر در  چهارشنبه 24 بهمن 1386 و ساعت 12:02 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[به نام سلطان عشق , ]



دلم به حال وبلاگم می سوزه

  چی بودی !!!  چی شدی !!!

  متروکه شده .. یه زمانی پاتوق بوداااااا

     فقط باید گفت یادت بخیر



نوشته شده توسط ناصر در  جمعه 12 بهمن 1386 و ساعت 07:02 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[به نام سلطان عشق , ]



گفتم دوست دارم ..

  گفتی کوچیکی ..

    رفتم که بزرگ بشم ..

              ولی اون قدر بزرگ شدم که یادم رفته چرا دوست داشتم ..



نوشته شده توسط ناصر در  چهارشنبه 16 آبان 1386 و ساعت 09:11 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[به نام سلطان عشق , ]



مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت. فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت. و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.

 

و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!

او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.

 

و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.

وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.

 

و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.

من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.

و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.

 

***


مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!

 

نوشته:عرفان نظر آهاری



نوشته شده توسط ناصر در  یکشنبه 1 مهر 1386 و ساعت 03:09 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




قضاوت !! [به نام سلطان عشق , ]



مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:
پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند
.
سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند
.
پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده
.
پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن
.
پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین.. و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام
.
پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر از زندگی و زایش
!
مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند
!
اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ” بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید
!
مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند
!
زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین ؛

در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند!

نوشته شده توسط ناصر در  یکشنبه 1 مهر 1386 و ساعت 03:09 ق.ظ
ویرایش شده در یکشنبه 1 مهر 1386 و ساعت 03:09 ق.ظ

() نظر
       




بهار در راه است . [به نام سلطان عشق , ]



چرا آخرین برگ به هنگام افتادن از شاخه ی درخت آرزوها خندید؟! مگر نمی دانست كه تنهاترین لحظه های عمر شاپركها در خلوت رویای او رقم می خورد؟! ولی باز خندید و رفت... رفتن از بیداری به خوابی ابدی. اما باز خندید! زمین او را در آغوش گرفت، باد وحشی با آن همه فریب و نیرنگ خود با نیشخند مرگبارش بر سر برگ خسته ایستاد، باز برگ خندید! باد با فریادی پر از كینه پرسید: به چه چیز می خندی؟
برگ زرد و خسته در حالی كه برق امید در چشمهایش می درخشید به صورت باد نگاهی انداخت. سكوتش سرشار از نا گفتنی ها بود. باز خندید و برای همیشه خوابید!!!

این بار، باد بود كه می لرزید و وحشت در وجودش موج می زد. باد چه در چشمهای برگ دید كه این گونه پریشان شده بود؟؟! زمین لب به سخن آورد و گفت:

   بهار در راه است...



نوشته شده توسط ناصر در  یکشنبه 1 مهر 1386 و ساعت 03:09 ق.ظ
ویرایش شده در یکشنبه 1 مهر 1386 و ساعت 03:09 ق.ظ

() نظر
       




[به نام سلطان عشق , ]



از اینجا تا فردا /

        یک آسمان فاصله ست /

                      که نه آبی ست و نه خاکی /

               و از هر چند ستاره اش فقط یکی روشن است ..

            چتر همیشه ؛  آبی   من کجاست .. ..



نوشته شده توسط ناصر در  چهارشنبه 28 شهریور 1386 و ساعت 12:09 ب.ظ
ویرایش شده در چهارشنبه 28 شهریور 1386 و ساعت 01:09 ق.ظ

() نظر
       




[به نام سلطان عشق , ]





نوشته شده توسط ناصر در  دوشنبه 25 تیر 1386 و ساعت 10:07 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[به نام سلطان عشق , ]





نوشته شده توسط ناصر در  یکشنبه 30 اردیبهشت 1386 و ساعت 06:05 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[به نام سلطان عشق , ]



نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زبان پرسه ای آغاز کردم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال از جدایی یک دو سالی می گذشت یک دوسال از عمر رفت و بر نگشت دل به یاد آورد اول بار راخاطرات اولین دیدار را آن نظر بازی و آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار راهم چو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار اوهم خسته بود آمد و هم آشیان شد با من او هم نشین و هم زبان شد با من اوخسته جان بودم که با من جان شد او ناتوان بودم توان شد با من او دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی وای از آن عمر که با او شد به سر مست اوبودم ز دنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر آمد و با خلوتم دمساز شد . گفتگوها بین ما آغاز شد .گفتمش در عشق پابرجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان شوق وصلت را به سر دارم بدان با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا میشود فردای من گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جادوی رخت افسون شده روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست با که گویم او که هم خون من است خسم جان و تشنه خون من است . عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود دم همدم شدم باده نوش غصه و ماتم شدم ذره ذره آب گشتم کم شدم آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر دیشب از کف رفت فردا را نگر عاشقی را دیر فهمیدی چه سود گرچه آ ب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود بعد از این هم آشنایت هر که هست باش با او یاد تو ما را بس است .

نوشته شده توسط ناصر در  دوشنبه 17 اردیبهشت 1386 و ساعت 05:05 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




خدایا شکرت !! [به نام سلطان عشق , ]



روزی مردی خواب عجیبی دید. خواب دید رفته پیش فرشته ها و داره کارهای اونها را نگاه می‌کنه. به محض رسیدن، دسته بزرگی از فرشته‌ها را دید که سخت مشغول کار  بودن و نامه هایی را که پیک زمین می آورد، تند تند باز می‌کردند و داخل جعبه هایی می انداختن.

مرد از اونا پرسید: "دارین چه کار می کنین؟" یکی از فرشته ها در حالیکه داشت نامه ای را باز میکرد گفت: "اینجا بخش دریافت نامه هاست. ما دعاها و درخواستهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم".

 مرد کمی جلوتر رفت. باز دسته بزرگتری از فرشته ها را دید که داشتن کاغذهایی را تو پاکت می‌گذاشتند و با پیک به زمین برمی گردوندند.

پرسید: "شماها دارین چه کار می کنین؟" یکی از فرشته ها با عجله گفت: "اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بنده‌هایش به زمین می‌فرستیم. "

 مرد بازهم جلوتر رفت. فرشته ای را دید که بیکار گوشه ای نشسته. با تعجت پرسید: "شما چرا بیکارید، اصلا شما چه کاره اید؟" فرشته با حسرت جواب داد: "اینجا بخش تصدیق جوابهاست. مردمی که دعاهاشون مستجاب شده بایستی جواب بفرستند ولی فقط تعداد خیلی کمی برای ما جواب می فرستن". مرد با تعجب پرسید: "خوب آخه مردم خیلی سرشون شلوغه، چه جوری می تونن براتون جواب بفرستن؟؟؟؟؟"  فرشته آرام سرشو پایین انداخت و گفت: خیلی راحت، فقط کافیه بگن:

((   خدایــا شکــرت  ))



نوشته شده توسط ناصر در  دوشنبه 17 اردیبهشت 1386 و ساعت 03:05 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[به نام سلطان عشق , ]





نوشته شده توسط ناصر در  یکشنبه 20 اسفند 1385 و ساعت 11:03 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[به نام سلطان عشق , ]



ما مرغ پر شکسته و در خون طپیده ایم ..

            صیاد را بگوی که حاجت به دام نیست !!!



نوشته شده توسط ناصر در  چهارشنبه 9 اسفند 1385 و ساعت 10:02 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[به نام سلطان عشق , ]



میزی برای کار  !!

  کاری برای تخت !!

    تختی برای خواب !!

      خوابی برای جان !!

         جانی برای مرگ !!

              مرگی برای سنگ !!

                   سنگی برای یاد !!

                          این بود زندگی !!!! ؟



نوشته شده توسط ناصر در  پنجشنبه 3 اسفند 1385 و ساعت 04:02 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[به نام سلطان عشق , ]





نوشته شده توسط ناصر در  جمعه 13 بهمن 1385 و ساعت 01:02 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[به نام سلطان عشق , ]





نوشته شده توسط ناصر در  سه شنبه 10 بهمن 1385 و ساعت 11:01 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[به نام سلطان عشق , ]



به شانه هایم زدی که تنهائیم را پر کرده باشی؟ به چه دلخوش کرده ایی؟ تکاندن برف از شانه های آدم برفی؟؟ خیلی سخته یه نفر قشنگ ترین گل زندگیشو توی یه باغ دیگه ببینه و اون لحظه که تو خودش شکسته آروم زیر لب بگه: گل من!!! باغ نو مبارک...

نوشته شده توسط ناصر در  یکشنبه 3 دی 1385 و ساعت 04:12 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[به نام سلطان عشق , ]





نوشته شده توسط ناصر در  یکشنبه 12 آذر 1385 و ساعت 05:12 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




وبلاگ من
  وبلاگ من
  ایمیل من
    

[yahoo]




بایگانی

 نویسندگان

ناصر (54)


موضوعات

به نام سلطان عشق (54)


 آرشیو

مرداد 1387 (1)
فروردین 1387 (1)
بهمن 1386 (2)
آبان 1386 (1)
مهر 1386 (3)
شهریور 1386 (1)
تیر 1386 (1)
اردیبهشت 1386 (3)
اسفند 1385 (3)
بهمن 1385 (2)
دی 1385 (1)
آذر 1385 (1)
آبان 1385 (2)
شهریور 1385 (3)
مرداد 1385 (3)
تیر 1385 (14)
خرداد 1385 (4)
اردیبهشت 1385 (7)
فروردین 1385 (1)


صفحات

1 2 3





لینكستان

  یه فلش خوشکل از شادمهر





لینكدونی
آرشیو لینكدونی




جستجو
جستجو در بلاگ






خبرنامه





آمار وبلاگ
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -




قالب توسط :na3er